خرید بک لینک

خیلی وقته ننوشتم.راستی هنوز کسی هست توی بلاگفا؟

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 10:10

باران با برف درهم پیوند خوردند.گل سرخی کوچک از سرما یخ زد.

+واین شد سرانجام داستان حقیقی ما...داستانیکه بلاگفا و بلاگفایی ها میدانستند و او خود نمیداست...

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 10:10

بزار حرفامو همینجا بگم...در بدو ورودت به کلاس همو دیدیم.توجهت به بغل دستیم جلب شد...منت نمرتم که گذاشتی....امروز به حرفای پاییز دخت فکر کردم که میگفت از بودنش لذت ببر...با بودنش تلاش کن...

خدایا خودت میدونی دوستش دارم...نمیشه هم نداشت...مواظبش باش...

+راستی مته به خشخاش گذاشتن یعنی چی؟

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:34

اولین بار که وسیله مو اوردم هفته پیش...عطارد که باز کردم اومد: رفتن ما اتفاق ناگوار کوچکی ست ...بازمیگردیم روزی روزگار کوچکی ست.

خوابم میاد نمیدونم چی بنویسم....

شب به خیر...شب آدمایی که هنوز بیدارن...

۵ تا همشهری تو...ای خدا کاش اینقدر ازش نمیدونستم...

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:34

دیه دست کرونا هم داره رو میشه...ترور بیولوژیک...البته خدا مکر مکاران رو به خودشون برمیگردونه ولی اینجور موقع ها یه سری هم باید جان بر کف بشن و قربانی بی تدبیری بعضیا.

نمیدونم چمه که اصلا با تعطیلی موافق نیستم...مدارس خب تعطیل کنن..کنترل فسقله های دهه نودی یکم سخته.

اما دانشگاه...

راستی الان چند نفر دارن روی کرونا کار تحقیقی انجام میدن؟

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:34

همیشه اومدن بهار...فرا رسیدنش با درد بوده.یه دردای عمیق...که تازه میشه.وقتی میگم عمیق یعنی اونقدر عمیقه اونقدر ریشه داره که فقط خدا میدونه و خدا...بهارو تابستون دوست نداشتنی ترین فصل های سالن برام.و بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:34

بعداز مرگم شاید اون دنیا که باهم روبه رو بشیم من خیلی سرم پایین باشه.بخاطر اینکه لحظه ای نبوده که بیادت نباشم و چهره ات جلو چشمم نبوده باشه.فکر کن اون دنیا تازه بفهمیم عاشق بودم.هم من هم تو....

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:34

چه تیتری نوشتم.اینجوری راحت تر بودم...شاید یکی دوساعت دیگه معدم ضعف بره ولی این درد بهتره تا آرامشم بهم بخوره...تا بلرزم تا بترسم تا قلبم بیاد تو دهنم.یه وقتایی مجبور شدم برا آرامش دلم از جسمم بگذرم اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:34

خواب عجیبی بود و ان شاءالله خیر باشه. برای هردومون...

تو خواب میخواستم برم به اون شهر.

تو امروز تو کانال اسم اون شهر رو آوردی.

+ خدایا تو راضی هستی از این دوری باشه گله ای نیس.همین که تو راضی باشی حله...تو بخوای حله...تو دلم هستی میدونی واقعا دارم یه دوری اجباری رو تحمل میکنم به من باشه میخوام پیشش باشم باهاش حرف بزنم ببینمش....اما لابد صلاحمون نیس....نزار یه چیزایی دیر بشه...

یکشنبه باهام حرف بزن بهم بگو نگرانمی.اخ چی میشه بهم بگی بیا اتاق...

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:23

اومدی؟سرکلاسی...وقتی میبینی من نیستم فقط میخوام دلت بگیره...

دلم یه گریه ی عمیق داره...یه بغض عمیق تر...

خیلی حرف دارم هم اینجا برای نوشتن هم برا گفتن به تو...میشه باهام حرف بزنی...کاش پیام بدی زنگ بزنی...

سراغمو بگیری...

اخ خدا بند بند دلم داره مث یه افسار گسیخته میشه...

+توکه یار نبودی خب چرا موندی اخه تو هم عشق و هم باورمو زدی سوزوندی

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:23

اره رفیق بهت دروغ گفتم...چون دیه نمیشه هر موقع که میخوام بهت زنگ بزنم پیام بدم دیگه هیچی ازم نمیدونی...شاید اگ بدونی توهم احساس خطر کنی یه جایی تو زندگیت...دروغ گفتم اما تو درست میگی یکی هست که خیلی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:23

چقدر قشنگ مینویسی...دوباره خوندم...داشتم میخوندم اهنگ گل پونه ها پلی شد..اشک تو چشام جمع شد وقتی خوند گل پونه ها نامهربانی آتشم زد...آتیش گرفتم میبینی؟ نه نمیتونی...میدونی این هفته هم دوست ندارم بیام.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:23

اره اومدم...اول کلاس شروع کردی.

قشنگیه کلاست میدونی به چی بود؟

وقتی داشتی به اون نگاه میکردی و حرفاتو بهم میزدی...مطمئنم داشتی بهم میگفتی پایان نامه.میگفتی الان وقت خوندن کتابای دیگه نیس.هه

+ اه خدا خاموشش کن...لطفا...

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:23

دارم دیونه میشم.شاید حسودی باشه.فردا یکی از نور چشمات قراره بیاد...همون که نیم ساعت باهاش حرف زدی همون که هنوز شمارشو داری همون که وضعیت واتسشو چک میکنی.فردا برات شیرینی میاره...وای میتونم حدس بزنم چقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:23

حس خوبیه کنارمه.دوستش دارم.دلم میخواد هرچی دلش میخواد بشه.هرکاری دلش میخواد انجام بده...همیشه گذشته همیشه با خواسته های بچه ها کنار میان مادرا...

دلم میخواد هرچی دلش میخواد....این چند روز بهش خوش بگذره و راحت باشه...از دغذغه از مسئولیت از کار از همه چی

....فراغ بالی...

خدایا شکرت.+ بزار فراموشش کنم.

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 2:59

صفحه بندی